Search

روایت خواندنی از بدرقه قهرمانان سوخته

۱۱ بهمن روز تشییع پیکرهای شهدای آتش نشان ساختمان پلاسکو بود.این گزارش روایت کوچکی است از حضور مردمی که دیروز با اشک و شور قهرمانان شهرشان را روی دست بدرقه کردند.

۸:۰۲ ق٫ظ

جای خالی ساختمان پلاسکو حالا شبیه داغی است که جای زخمش تا همیشه بر جان شهر باقی خواهد ماند، جای زخمی که تا سالهای سال آدم ها وقتی از کنار آن عبور کنند به این فکر می افتند که روزی این بنا چه قدر آتش به جان شهرمان انداخت، به جان پدر و مادرهایی که دیگر جوانی ندارند تا قبل از هر عملیات نجات«آیه الکرسی»هایشان را به رفت و آمدهای پسر آتش نشانشان سنجاق کنند ، آنها شاید به یاد لیوان سوم و بشقاب چهارمی  بیافتند که از سفرها کم شد، به یاد زنانی که هنوز از سر عادت یک استکان چای اضافی می آورند، به یاد بچه هایی که هنوز منتظرند تا شب ها پدر قهرمانشان  از راه برسد. آنها شاید موقع گذر از ساختمان پلاسکو به یاد کلیدهایی بیافتند که در جیب های مرد خانه ذوب شد. آنها  نه فقط به یاد آتش سوزی یک ساختمان ۱۷ طبقه که به یاد دل مردمانی می افتند که جانشان با  غم غریبانه از دست دادن ۱۶ آتش نشان شهرشان  آتش گرفت و سوخت.

احساس سوختن به تماشا نمی شود

ساعت تازه از هشت گذشته، مدام به این فکر می کنیم و تخمین می زنیم که چه جمعیتی خودشان را برای بدرقه و تشییع پیکرها می رسانند. مدام با خودمان می شماریم و حساب می کنیم که برای نیامدن می شود دلیل های زیادی را پشت سر هم ردیف کرد؛ اینکه وسط هفته باشد و اول صبح، اینکه کمتر اداره و ارگانی حاضر می شود به کارکنانش مرخصی بدهد و هزار فکر دیگر؛  اما همین که به ساعت قرار نزدیک می شویم بهانه های قبلی در ذهنمان کمرنگ می شود و در عوض سیاهی جمعیتی که خودشان را به مصلی رسانده اند پررنگ تر، «وقتی سلفی می گیریم، وقتی یادمان می رود به ماشین آتش نشانی و آمبولانس راه بدهیم، وقتی حواسمان به ساختمان های قدیمی زوار درفته شهر نیست، همه مقصر می شویم ولی با همه تقصیرهایمان حالا آمده ایم که بگوییم ما هم با سوختن بچه هایمان اشک ریختیم و سوختیم» این ها حرف های مرد میانسال ویلچر نشینی است که آنها را در جواب خبرنگار رو به رویش می گوید؛ مردی که به قول خودش این کمترین کاری است که می توانست انجام بدهد؛ برای همین هم به اندازه خودش در مراسم حضور پیدا کرده تا سهمش را  ادا کند.

ما هم سوختیم از طرف بچه های محله زرکش

کافی است به آدم های دور و برمان نگاه کنیم از هر جا و هر قشری می توان دست کم چند نماینده پیدا کرد. اینجا به جای مردم، بنرها و پلاکاردهای توی دستشان با آدم حرف می زند؛بعضی هایشان انفرادی آمده اند و بعضی ها دست جمعی، یکی با دست خط خودش از غم آتش نشان ها حرف زده و یکی دیگر پلاکاردی را روی دستش گرفته که زیرش پیام تسلیتی است از طرف بچه های محلشان؛  اما عده ای دیگر هم هستند که به جای بنرهای تسلیت از شهروندان خواسته اند که به احترام آتش نشان های شهرشان چهارشنبه سوری را تحریم کنند. از پیر و جوان و دانشجو و بازاری گرفته تا خانم ها خانه دار و کارمند، آدم هایی که نه مثل ما به وسط هفته بودن روز تشییع فکر کرده بودند نه به سختی مسیر و مرخصی ساعتی. مردم انگار در آن ساعت از روز فقط و فقط یک ماموریت ویژه داشتند آن هم آمدن،  برای یک بدرقه باشکوه از قهرمان های شهرشان.

مردمی که قصه گفتند و غصه خوردند

حدود ساعت های ۹خودمان را به محوطه بیرونی مصلی می رسانیم با جلو رفتن زمان رفته رفته به جمعیت هم اضافه می شود تا مردم خودشان را برای نماز آماده کنند کافی است از کنار هر خلوت و دسته ای عبور کنید تا ببینید از چه حرف می زنند. سر نخ همه حرف ها را که بگیرید به ۱۶آتش نشان شهید می رسید. آتش نشان هایی که در طول این ۱۲روز انقدر در دل مردمشان جا باز کرده اند که دیگر خیلی ها آنها را به اسم می شناسند. اینجا همه از قصه آتش نشان ها حرف می زنند. هرکس انگار گوشه ای از داستان زندگی یک کدامشان را از بر کرده است و آن را برای اطرافیانش تعریف می کند. «آه» اینجا مهمان همیشگی کلام جماعت شده است. « بهنام میرزا خانی تازه چهارماه پیش داماد شده بود. زنش می گفت هر روز صبح عادت داشته سر ساعت ۴ برایش پیام بفرستد» اینجا یک نفر از بغض های نا تمام برادر دوقلوی«حامد هوایی» حرف می زند، پیرزن سالخورده ای از تک پسر بودن«فریدون علی تبار» می گوید. یکی از پسرهای دانشجو از کیک تولد ۲۵سالگی«بهنام میرزا خانی» تعریف می کند که عکس آخرین پست اینستاگرامش بوده است . کمی جلوتر هم خانم جوانی با بغض عکس«محمد آقایی»را نشان می دهد و می گوید:«می دانستی یک دختر سه ساله دارد؟»

این مردم نازنین

ساعت از ۱۰و۳۰ دقیقه گذشته است. مردم چشم انتظار پیکر شهدا هستند تا آنها را روی دستشان بدرقه کنند. با اعلام بلندگوها برای راهنمایی جمعیت به سمت درهای ورودی مصلی، حالا جمعیت شکل منسجم تری به خودش پیدا می کند. نزدیک درهای خروجی  ازدحام جمعیت به قدری شده که هیچ کس به راحتی نمی تواند مسیر رفت و آمدش را انتخاب کند. یکی دو تا از جوان ها که شلوغی کمی کلافه شان کرده و دلشان می خواهد زود به مقصدی که مدنظرشان است برسند می گویند.«موقع آمدن جمعیت همه خیابون هارو بسته بودن، حتی می گفتن چندتا از دبیرستان های این حوالی مدیراشون به جای کلاس درس دانش آموزها رو آوردن مراسم تشییع» هنوز حرفش تمام نشده که خانم سالخورده ای می گوید«خدا را شکر که مردم سنگ تموم گذاشتن، پسرم ناراحت ازدحام نباش بگو ماشاء الله!»

گلباران سیاوشان شهر

نیم ساعت بعد  با صدای بلندگوها و رویت شدن ماشین هایی که از حمل پیکرها خبر می دادند مردم سرجایشان ایستاده اند و راه  را برای ماشین ها باز می کنند.  چند متر آن طرف تر کف خیابان پر است از کاغذهای روغنی و لیوان های یک بار مصرف، در قسمت کوچکی از خیابان که محل رفت و آمد عابران هم هست شاخه های خشک شده درختچه هایی است که به خاطر رفت و آمد جمعیت کنده شده و افتاده، یکی از پیرمردها به محض دیدن شروع می کند به جمع کردن شاخه های خشک و لیوان های یک بار مصرف روی زمین و به مردم می گوید که کمک کنند تا این قسمت از خیابان را برای بدرقه آماده کنند چون  به قول خودش خوب نیست محل گذر شهدا انقدر ریخت و پاش باشد.

با شنیده شدن هرباره  هلی کوپترها جمعیت نگاهشان را به سمت آسمان می برند تا به چرایی حضور پر سر وصدایشان پی ببرند؛ اما زمان زیادی نمی گذر که مردم با گلباران گل هایی رو به رو می شوند که هلی کوپترها آنها را از آسمان حواله مردم می کنند و مردم دست هایشان را برای گرفتن گل ها مشت می کنند. چند ثانیه نمی گذرد که رفته رفته صدای نوحه«سقای حسین، سید و سالار نیامد، علمدار نیامد»جای خودش را به صدای هلی کوپترها می دهد و مردم انگار با هرچه نزدیک تر شدن پیکرها دلشان می خواهد با اشک و نواهای عاشورایی شهدای شهرشان را تشییع کنند و شور بگیرند.

 مردم  به محض آمدن پیکرها به استقبالشان می روند. بعضی ها با گلهای توی دستشان شهدا را گلباران می کنند، بعضی ها خودشان را به ماشین ها می رسانند و با تکه پارچه ها از آتش نشان ها می خواهند تا آنها را با پیکرها برایشان متبرک کنند؛ اما عده ای هم ترجیحشان این است که  فقط نگاه کنند، آرام اشک بریزند و با زمزمه«یا حسین»به قهرمان هایشان خوش آمد بگویند به قهرمان هایی که روی دست مردم بدرقه می شدند و حالا سیاوشان شهر بودند. سیاوشانی که برخلاف شاهنامه نه بوی خیال می دادند، نه بوی افسانه!  

 

مهر




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *